محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
109
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
از كاروان دارند . و عرب را آيين چنان است اندر باديه كه چون به سر چاهى يا به منزلى كاروانى فرود آيد طعام و علف آورند و به مردم كاروانى فروشند و با ايشان بازرگانى و خريد و فروخت كنند . پس اين جهنى و يارش برفتند و بر سر چاه بدر آمدند . مردى را ديدند آنجا نشسته و علف آورده و آنجا نهاده منتظر كاروان ، و ايشان به نزديك چاه آمدند و شتران را [ 179 a ] بخوابانيدند و بيامدند كه آن مرد را بپرسند . دو زن را ديدند كه يك ديگر را تقاضا همى كردند . يكى مر يكى را گفت : كه آن سيم كه مرا بر تست بده . ديگرى گفت : فردا كاروان آيد به سر اين چاه ، من چيزى بفروشم و سيم تو بدهم . ايشان چون اين سخن بشنيدند هيچ نگفتند و مطهره ها پر آب كردند و بر شتر نشستند و برفتند و پيغمبر را عليه السّلام خبر دادند . و چون ايشان از سر چاه باز گشتند ، هم آنگه بو سفيان و عمرو عاص فراز آمدند از كاروان ، و بو سفيان به حد يثرب اندر آمده بود و خبر همى پرسيد از پيغمبر و يارانش . چون به دو منزلى برسيد ، كاروان آنجا بداشت و گفت شما اينجا همى باشيد تا من به سر چاه بدر شوم و خبرى بپرسم تا كس از يثرب آمد از ياران محمّد به طلب كاروان يا نه . پس چون به سر چاه بدر آمدند اشتران را آب دادند و خود آب خوردند و مطهره ها پر آب كردند و آن مرد را كه بر سر چاه نشسته بود بپرسيدند كه تو چه نامى ؟ گفت : مجدى بن عمرو . گفتا از كدام قبيله اى ؟ گفت از جهينه . بو سفيان گفت : از دزدان يثرب هيچ خبر دارى و تا امروز كس از ايشان بر سر اين چاه آمد . آن مرد گفت : اكنون دو تن آمدند و آب بر گرفتند و جمازگان را آب دادند و بر نشستند و برفتند . گفتا : ترا هيچ گفتند ؟ مرد گفت : نه هيچ نگفتند . بو سفيان گفتا اشتر را به كدام جايگاه خوابانيده بودند ؟ و شتر سرگين افكنده بود . بو سفيان از آن سرگين پاره اى بر كف دست گرفت و بماليد و خرما دانه از آنجا بيرون آمد . عمرو عاص را گفت : اين مردم از مدينه بودند و محمّد آمده است و بر راه ما نشسته است ، يا گروهى فرستاده است . عمرو عاص گفت : تو چه دانى ؟ گفتا : مردمان مدينه شتران را خرما دانه دهند و هيچكس به حجاز اندر شتر را خرما دانه